خاطره بدنیا اومدنت
سلام عزیزترینم خوبی گلم,عزیز مامان چهارشنبه (90/12/03) وقت زایمانم بود که ما یعنی من وبابات واقاجون ومامان جون وهمسایه مامان جان آمنه خانم عصر چهارشنبه رفتیم یزد. مامان جونت خیلی بی دله به خاطر همین همسایشون و آورد تا پاداریم بکنه. وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت فردا صبح بیام تابستری بشم ماهم شب رفتیم خونه دایی محمد خوابیدیم ساعت نزدیک 3 بامداد بود که دیگه طاقت نداشتم رفتیم بیمارستان (آخه می خواستی زمینی بشی) . ساعت 10:55 بود که من وبابات برای اولین بار بچه دار شدیم . ساعت 12:30 بود که آوردنت ...



